به سايت {نستــــرن}خوش آمديد

جستجو :  
لوگوي سايت
مديريت سايت
 
 
رمز عبور !

تعداد بازديد : 669
داستان:مهاجرت قبل از موعود

 روزي مرد نزد شيوانا آمد و از فقر و تنگدستي گله کرد.او گفت که در دهکده زمين کوچکي دارد و کلبه اي محقّرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقيرتر و تنگدست تر مي شود.او گفت که در دهکده براي او کاري نيست و تمام اهل خانه چشم اميد شان به اوست تا کاري براي خود دست و پا کند و درآمدي کسب نمايد.اما چنين کاري پيدا نمي شود او نمي داند که چه کند.شيوانا  از مرد پرسيد:" اگر تو همين الان در راه بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي،خانواده ات چه مي کنند!؟" مرد فکري کرد و گفت:" خوب اول آنها برايم عزاداري مي کنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا کنند،هر چه را دارند جمع مي کنند و زمين و کلبه رامي فروشند و به شهر ديگري مي روند و در آنجا دسته جمعي کار مي کنند تا خودشان سير کنند."شيوانا از مرد پرسيد:" اگر همين الان زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان کلبه و زمين را از بين ببرد و چيزي براي فروختن و کسي براي خريدن در دهکده باقي نماند،اما تو خانواده ات و بقيه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانيد،آنگاه چه مي کنيد؟ " مرد تنگدست فکري کرد و گفت:" خوب!اندکي قوت لايموت جمع مي کنيم و به شهر ديگري مي رويم و زندگي کولي وار را شروع مي کنيم!" آنگاه شيوانا تبسمي کرد و گفت:" خوب حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله بيايد تا تو خانواده ات به خود تکاني بدهيد و مهاجرت را شروع کنيد.تا زنده اي کمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم شد همين امشب مهاجرت را شروع کنيد!"